![]() |
![]() |
|
|
كاشكي هيچوقت با هم آشنا نمي شديم و اين عشق نافرجام هيچوقت شروع نمي كرديم. پشيمون نيستم ولي خيلي ناراحتم ،خيلي پريشونم روز اولي كه تورو ديدم هيچوقت فراموش نمي كنم،اون چهره قشنگت با خنده هاي شيرينت نگاهت كه تو وجودم مثل آتيش بود، همش تو ذهنم و چهره ات مرتب جلوي چشمامه. روزاي اول فكر مي كردم فقط ازت خوشم مياد،خوب من از كجا ميدونستم اين دوست داشتن ميره تو تمام بند بند وجودم وگرفتارش ميشم. فكر كردن به با هم بودنمون كه يه روز تموم ميشه منو خيلي مي تر سونه عزيزم. حقيقتش با عشق زندگي كردن بهترين و قشنگ ترين شادي از شاديهاي زندگيه اما اگه دوام نداشته باشه........... از من ناراحت نشو عزيزم چي كار ميتونستيم بكنيم،هردومون با اينكه ميدونستيم به آخر رسيديم اجازه داديم عشقمون به منطقمون غلبه كنه ،تو گرداب روزاي قشنگ افتاديم تو فريب روزاي قشنگ... وقتي به غروب نگاه ميكنم به آخر رسيدنمونو حس مي كنم، مي بينم،نابود ميشم. اگه حقيقت بخواي تموم شدن اين روزاي قشنگ هيچوقت نمي خوام،اما وقتي به انتها فكر مي كنم نفس كشيدن برام سخت ميشه،قلبم ميخواد از تپيدن بايسته واسه يه لحظه فكر مي كنم زندگيم به آخرش رسيده. هردومون شادي ها رو واسه اولين بارتو زندگي پيدا كرده بوديم و به خاطر هيچ گمش كرديم. اين چه اتفاق تلخيه،چه درد بزرگيه ، اي خدا... اما تو ميتوني اين عشق شروع نشده بدوني شايدم دوباره و از نو شروع كني خيلي سخت بودنش ميدونم يا من با طوفاني كه تو درونم هست زندگي مي كنم. خدايا از اينكه سرنوشتم اينطور نوشته شده ازت دلخورم. تو باورم هست كه با هم بودنمون از جدا شدنمون سخت تره،خيلي سخت.ميدونم توام با من تو يه عالم ديگه اي تو يه دنياي ديگه،ولي واسه يه بارم كه شده بذاريم منطقمون به عشقمون غلبه كنه به آخر رسيدنمونو بفهميم. ديگه بايد از اين رويا بيدار بشيم،ما اسير بازي عشق شديم. تا آخر هيچوقت نمي تونيم با هم باشيم، نمي تونيم عزيزم.اين سرنوشتمون خداحافظ عزيزم... خداحافظ عشقم... شادي هايي كه ديگه هيچوقت نمي تونم تو زندگيم داشته باشم خداحافظ.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 21:40 توسط هاسمیک |
|
|
کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست حلقهء سبز بهار کجای گریه های ماست کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم کسی نیست نشون بده نشونیه ستاره رو به دل ما یاد بده تولد دوباره رو تقویم کهنه رو باید ببندیم بازم باید دروغکی بخندیم بهار داره پا میزاره تو خونه پنجرهء قلب ما کی می خونه یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه سفرهء گمشدهء هفت سین و پیدا بکنه یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه بگه که تحویل سال چه لحظهء قشنگیه یکی باید بیاد و سین سکوت بشکنه رمز قد کشیدن و تو کوچه فریاد بزنه تو کوچه فریاد بزنه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:43 توسط هاسمیک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:49 توسط هاسمیک |
|
|
كسي ديگر نمي كوبد در اين خانه ي متروك ويران را كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم و من چون شمع ميسوزم وديگر هيچ چيز از من نمي ماند و من گريان و نالانم ومن تنهاي تنهايم درون كلبه ي خاموش خويش اما كسي حال من غمگين نمي پرسد و من درياي پر اشكم كه توفاني به دل دارم درون سينه ي پرجوش خويش اما كسي حال من تنها نمي پرسد ومن چون تك درخت زرد پاييزم كه هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:43 توسط هاسمیک |
|
|
صداي سخن عشق را در عمق نگاهت خواندم...و صداي محبت را در كوچه باغ اشنايي مان شنيدم برايت گريستم...و به يادت خنديدم...و به نشانه وفاداري دفترم را بنامت نوشتم...و نامي به اندازه عشق برايت برگزيدم...و آن را به صفاي دلم پيوند زدم... پژواك افسرده صدايم را به گوشت رساندم تا تو را بيابم ولي نه...!!!!!!!!!!! انگار هنوز عشقم به صداقت باران و به پاكي اب نرسيده است... تا قناريهاي خوش آواز دلت شعر وصال برايم بخوانند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:35 توسط هاسمیک |
|
|
از هياهوي واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپيد آموخته ام آيا سکوت روشن ترين واژه ها نيست؟ هميشه در خلوت مرگ را مجسم ديده ام آيا مرگ خونسردترين واژه ها نيست؟ تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم شبي شايد امشب زير نور يک واژه خواهم نشست نام خونسرد معشو قه ام را بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت و هم زمان پايين آخرين برگ خاطراتم خواهم نوشت: پايان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:59 توسط هاسمیک |
|
|
واقعا عشق چیه؟ یکی میگه عشق مثل پرنده ست یکی میگه عشق یک نگاه ساده ست یکی میگه عشق فقط یه خنده ست یکی میگه عشق همیشه گریه ست یکی میگه عشق مثل فرشته ست یکی میگه عشق خیلی زننده ست یکی میگه عشق روشنتر از ستاره ست یکی میگه عشق تنها تر از غریبه ست یکی میگه عشق تو دل که زنده ست یکی میگه عشق مثل قلب تپنده ست یکی میگه عشق بابا خرافه ست یکی میگه عشق همش افسانه ست یکی میگه عشق مثل ابر بخشنده ست یکی میگه عشق مثل گرگ درنده ست یکی میگه عشق رو زمین که مرده ست یکی میگه عشق فقط پیش خداست که زنده ست یکی میگه عشق همون زندگیه یکی میگه عشق همون دیوونگیه یکی میگه عشق از گل خوشگلتره یکی میگه عشق از گناهم زشت تره یکی میگه اگه عاشق نباشی بد به حالت یکی میگه اگه عاشق شدی وای به حالت یکی میگه اگه عشق نبود زنده نبودی یکی میگه خوش به حالت عاشق نبودی یکی میگه عشق فقط یه شهوت یکی میگه عشق پر از محبت حالا این عشق چیه کجاییه؟ یا اینکه مثل چیه چه شکلیه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:1 توسط هاسمیک |
|
|
ای درخور اوج! آواز تودرکوه سحر وگیاهی به نماز. غم ها رادرگل کردم،پل زدم ازخود تا صخره دوست. من هستم وسفالینه تاریکی وتراویدن راز ازلی. سر بر سنگ، وهوایی که خنک وچناری که به فکر وروانی که پر از ریزش دوست. خوابم چه سبک،ابر نیایش چه بلند وچه زیبا بوته زیست و چه تنها من! تنها من، وسرانگشتم در چشمه یاد وکبوترها لب آب. هم خنده موج،هم تن زنبوری بر سبزه مرگ،وشکوهی در پنجه باد. من از تو پرم ،ای روزنه باغ هم آهنگی کاج ومن وترس! هنگام من است،ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر خاموش پیام! تولدم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 5:58 توسط هاسمیک |
|
|
به تنهايي پناه آوردم از روي بي کسي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:0 توسط هاسمیک |
|
|
به سراغ من اگر مي آييد پشت هيچستانم. پشت هيچستان جايي است. پشت هيچستان رگ هاي هوا ،پر قاصد هايي است که خبر مي آرند،از گل واشده دورترين بوته خاک. روي شن ها هم،نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است که صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان ،چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشي در بن برگي بدود زنگ باران به صدا مي آيد. آدم اينجا تنهاست ودراين تنهايي،سايه ناروني تا ابديت جاري است. به سراغ من اگر مي آييد نرم وآهسته بياييدمبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من. bana gelmek isterseniz yavash ve uslu gelin،yanizligimin chinisi chatlamasin |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:47 توسط هاسمیک |
|
|
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:11 توسط هاسمیک |
|
|
افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:47 توسط هاسمیک |
|
|
از همان روزی که دست هابیل گشت آلوده به خون حضرت قابیل آدمیت مرده بود. از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت بارتعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرده بود. از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند آدمیت مرده بود. از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود گرچه انسان زنده بود. بعد از این عالم پر از آدم شد واین آسیاب گشت وگشت قرنها از مرگ آدمها گذشت ای دریغا آدمیت بر نگشت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 18:30 توسط هاسمیک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من عزیز اندوهم نور چشم تنهایی
شمع بزم خودسوزی سوز جان خودرایی با من است چون خورشید در من است چون دریا جاودانه نومیدی بیکرانه تنهایی |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 اردیبهشت 1387 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|